به خودم قول داده بودم که دیگه عاشق نشوم گر بشوم عاشق چشم بسته نشوم اما دیر زمانی نگذشته بود که او نا گهان چون کبوتری خسته بال به سویم امد . خواستم برانمش اما چو دیدم بال زخمی اش اشک خشکیده ی گوشه چشمش نتوانستم باز دوباره خلاف قولم عمل کردم او را به نزد خود خواندمش اسرار خود را برایش گفتمش او نیز گوش کرد به من و با نگاهی همراهیم می کرد هر انچه که درگنجینه قلبم به ودیعه گذاشته بودم را نشانش دادم خواستم تا دوباره شمعی به یمن مقدم اودر سقا خانه دلم روشن کنم ولی با نگاهی تعجب امیز دیدم که دیگر جای نیست برای روشنی یک شمع دیگر و نجوا کنان گفتم چه مدت مدیدی است که راخودم از یاد برده ام .هر روز نگاهی صدای نیازی مرا به سوی او می خواند او را با اشک دل مرحم نهادم با دستانم آنرا پوشانیدم برایش لالای عشق شیرین خواندم دلش را دوباره با باد صبا اشنا کردم او را در قفس نگذاشتم که دلتنگ شود یا که از برم دور شود مدتی به همین منوال گذشت از او اشاره ازمن به سر دویدن از او یک نگاه از من باشوق لرزیدن .صبحی مثل عادت همیشگی او را صدا کردم چیزی نشنیدم به دنبال نگاهش گشتم اما باز هم چیزی ندیدم دلم ناگهان چون گلی که باد پاییزی گلبرگ هایش را به تاراج برده خشکید اما یک لحظه فقط یک لحظه چیزی غریب که تا به حال تجربه نکرده بودم حس کردم تمام تنم داغ شد بر پیشانیم عرق سرد نشست فکری جز او در ذهنم نبود گوی اصلا تا به حال چیزی جز او ندیده یا نشنیدم بودم . جدا شدم از این عالم تن غرق شورو حالی شدم که وصف ناپذیر ترین حال دنیاست آه خدایا چه کرد با من این کبوتر سفید زخمی همان دم همان لحظه آن کبوتر که از دیده پنهان شده بود در قلبم آشیانه کرد او به میل خودش را در قلبم زندانی کرد که دگر به جای نرود از آن زمان تا کنون اوست در قلبم در روحم در عمیق ترین احساسا تنم اوست مرحم شکهایم . وقتی غرق در فکرم وساعتها حتی فرصت پلک زدن ندارم دیگرا ن گویند :براستی تو دیوانه شده ای اما ای نادانان چه می دانند که من عاشق شده ام .
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |