تبليغاتX
عاشقانه
عشق

 تکرار تو
من به تکرار تو می اندیشم ...

                       و به غمبار ترین لحظه ی خویش ...

                       که شکستی در من

                                 و شکستم در خویش

|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در جمعه سی و یکم خرداد 1387 | موضوع: |
 معجزه
روزها و شب ها می گذرند از پس هم و من خیره به دیواره رو به رویم می نگرم و من در انتظار معجزه ای که شاید بشکند این سکوت تنهایی را !

|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | موضوع: |
 اتاق من
باران بهاری می بارد و من ابرهای فراری را به درون اتاق کوچکم راه میدهم اتاقی که به اندازه تنهایی های من است...
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | موضوع: |
 جاده
بذار جاده منو با خودش ببره من که هیچ وقت به تو نمی رسم
پس بذار همراه باد پاییز که داره از راه می رسه
برم تا ردم تو غبارا گم بشه،تو دیگه سراغم رو از فاصلۀ جاده نگیر
که جاده میره تا من رو به غربت بی تو بودن ببره،آخه میدونی؟
جاده وفا نداره توی جادۀ غربت همسفری همراه تو نیست
یا اگر باشه از پشت به تو خنجر می زنه !
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
 مهر خموشی
به لبهایم زدم مهر خموشی که در دل عشق تو نهفته دارم

صدایم کن که بشناسم تو را من که در هجر و فراقت ناله دارم.
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
 ببین از راه رسیدم
ببین از راه رسیدم ، ببین از همه بریدم
از همه دل کندم باز تا به عشق تو رسیدم
تو بگو از غم چشمات تا دلم راهی بشه
پیش چشم تو بیاد و تو رو دلداری بده
بیاد اونجا پیش چشمات بشینه از غم دنیا بگه
بگه دنیا بزرگه ولی انگار کوچیکه
دل تو رو از من، من رو از تو یه روزی بریدن
تا که از یاد ببریم همدیگه رو دلهامون چه غمی کشیدن
اما مگه یاد تو از دلم رها شدنی بود
اصلا تو بگو مگه دیوونگی و عشق از هم جدا شدنی بود
از غم چشمات که میگن دل تنگم می گیره
خبر میاد از اون چشمات که به راهم می شینه
ببین ای همه خوبی بی تو از همه بریدم
دیگه مال هرکس و هیچ کسی نیستم
تو دل سیاه این آدمکها پرندۀ عشق اسیره
که اگه به دادش نرسن توی این غربت بی عشق می میره
تو بیا تا دلم باز مالک عشقت بشه
توی چشمات بمونه آواز و شعرت بشه
حالا من از راه رسیدم تا که عاشقم بشی باز
از همه دل بریدم تا توی دریای قلبت بمونم و تو قایقم بشی باز!
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
 بی وفا
بی وفا از تو بگم دل دنیا می شکنه
بگم بی وفا شدی قلب ابرا می شکنه
قلب ابرا می شکنه دریا میشه
دل تنگم می شکنه رسوا می شه
از با وفایی بود بری قلب منو تنها کنی؟!
آخر جفا دیدی بری چشم منو دریا کنی؟
از باوفایی دم مزن که بی وفا تر از تو نیست
از سنگ خاره دل گرفتی قلب من بیگانه نیست
قلب تو سنگ و دلم از شیشه شد
شیوۀ دلبر کشی در نزد تو اینگونه شد
سنگ شدی بر شیشۀ جانم زدی
راهزن بودی و ایمانم زدی
بی وفا از تو بگم دل دنیا می شکنه
بگم بی وفا شدی قلب ابرا می شکنه
عشق تو دریا شد و ساحلی در بر نداشت
چشم من ابرا شد و قایقی دریا نداشت
بی وفا از غم تو دل آئینه شکست
تو چقدر دوری ز من عهد دیرینه گسست
بی وفا از تو بگم گفتی:مرا عاشق کنی
یا که در در یای دل قلب مرا قایق کنی
بی وفا رفت و دلم در گوشه مسلخ گریخت
عاقبت دیوانۀ ویرانه شد از هم گسیخت.
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
 وداع
هر لحظه با گذشته وداع کن.
هر لحظه خود را از گذشته پاک کن.
در دنیای شناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی.
با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن
خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم.
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
 به خودم قول داده بودم ...
به خودم قول داده بودم که دیگه عاشق نشوم گر بشوم عاشق چشم بسته نشوم اما دیر زمانی نگذشته بود که او نا گهان چون کبوتری خسته بال به سویم امد . خواستم برانمش اما چو دیدم بال زخمی اش اشک خشکیده ی گوشه چشمش نتوانستم باز دوباره خلاف قولم عمل کردم او را به نزد خود خواندمش اسرار خود را برایش گفتمش او نیز گوش کرد به من و با نگاهی همراهیم می کرد هر انچه که درگنجینه قلبم به ودیعه گذاشته بودم را نشانش دادم خواستم تا دوباره شمعی به یمن مقدم اودر سقا خانه دلم روشن کنم ولی با نگاهی تعجب امیز دیدم که دیگر جای نیست برای روشنی یک شمع دیگر و نجوا کنان گفتم چه مدت مدیدی است که راخودم از یاد برده ام .هر روز نگاهی صدای نیازی مرا به سوی او می خواند او را با اشک دل مرحم نهادم با دستانم آنرا پوشانیدم برایش لالای عشق شیرین خواندم دلش را دوباره با باد صبا اشنا کردم او را در قفس نگذاشتم که دلتنگ شود یا که از برم دور شود مدتی به همین منوال گذشت از او اشاره ازمن به سر دویدن از او یک نگاه از من باشوق لرزیدن .صبحی مثل عادت همیشگی او را صدا کردم چیزی نشنیدم به دنبال نگاهش گشتم اما باز هم چیزی ندیدم دلم ناگهان چون گلی که باد پاییزی گلبرگ هایش را به تاراج برده خشکید اما یک لحظه فقط یک لحظه چیزی
غریب که تا به حال تجربه نکرده بودم حس کردم تمام تنم داغ شد بر پیشانیم عرق سرد نشست فکری جز او در ذهنم نبود گوی اصلا تا به حال چیزی جز او ندیده یا نشنیدم بودم . جدا شدم از این عالم تن غرق شورو حالی شدم که وصف ناپذیر ترین حال دنیاست آه خدایا چه کرد با من این کبوتر سفید زخمی همان دم همان لحظه آن
کبوتر که از دیده پنهان شده بود در قلبم آشیانه کرد او به میل خودش را در قلبم زندانی کرد که دگر به جای نرود از آن زمان تا کنون اوست در قلبم در روحم در عمیق ترین احساسا تنم اوست مرحم شکهایم . وقتی غرق در فکرم وساعتها حتی فرصت پلک زدن ندارم دیگرا ن گویند :براستی تو دیوانه شده ای اما ای نادانان چه می دانند که من عاشق شده ام .
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
 نام کوچکم !
درخت را به نام برگ
             بهار را به نام گل
                     ستاره را به نام نور
                              کوه را به نام سنگ
                                    دل شکفتة مرا به نام عشق
                                                         عشق را به نام درد
                                                               مرا به نام کوچکم صدا بزن!

|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
 تکرار
قلبم پیوسته تکرار میکند که ترا ...فقط تو را ،میخواهم .
همه هوسهایی که شب و روز از راه بدرم میکند،ساختگی و بی پایه اند.
همانطور که شب در میان ظلمت خویش ،پیام روشنائی را پنهان ساخته است ،من نیز دراعماق لاشعورم ، فریاد تو ....فقط تو ...منعکس است.
طوفان باهمه ی شدت خود به سکون و آرامش منتهی میشود و حتی در بحبوحه ی شدت خود در جستجوی آرامش است.
من نیز همه ی عصیانم به عشق تو ختم میشود و یگانه فریاد درونم این است که تورا...تنها تورا.....

|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
  تنهایی
مي دونستم تنهايي گفتم كه همدمت مي شم
نمي دونستم يه روز ديونه غمت مي شم
مي دونستم كه دلت مثل كبوتر بي رياست
ندونستم آشيونش پيش من نيست تو هواست
مي دونستم تو دلت يه غصه كوچيكي هست
نمي دونستم كي بود دل قشنگتو شكست
نمي خواستم كه برم ولي دلت منو نخواست
يه نفر آفتابي شد پا جاي پاي من گذاشت ...
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
 صدا کن مرا ....
صدا كن مرا. صداي تو خوب است. صداي تو سبزينه ي ان گياه عجيبي است كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد. در اينجا در اين عصر خاموش من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم . بيا تا برايت بگويم كه تنهايي من چه اندازه بزرگ است. و در اين تنهايي سايه ي ناروني تا ابديت جاريست.
|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 | موضوع: |
 بی عشقی...
پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید !

                                               هر جوانی که ز دل عشق ندارد پیر است...

|+| نوشته شده توسط احسان . پارسـا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 | موضوع: |
 
 
بالا